شهر جهان آرا
-
تاریخ: 1401/3/24 ساعت: 5:05
"شهر جهان آرا"سید حمید موسوی فردطبق آدرس و نشونی که به ما داده بودن رهسپار شده بودیم.قبل از اینکه دست به این کار مهیج بزنیم تمام خطرات و ریسکی که این کار داشت رو با هم دیگه سنجیده بودیم، بچه ها درست می گفتن حالا که قرار بود یه کار به این مهمی رو انجام بدیم چرا درست و اصولی انجامش نمی دادیم. بخاطر هم...
!وقتي نازيها براي دشمن خود گريستند!
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 17:11
!وقتیکه نازیها برای دشمن, خود گریستند!هواپیماهای انگلیسی بهسمت هدفهای آلمانی حمله کردند. ضدهواییها آسمان را به آتش کشیدند.نبرد سختی میان زمین و آسمان به پاشد.در کشاکش درگیری گلولههای پدافند، یکی
داستان کوتاه تلقين
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 17:11
# داستان,_ کوتاه,#تلقینسیدحمید موسوی فردنمی دانم بعضی وقتها به چه مرضی مبتلا می شوم که مغزم از فعالیت و تراوش فکرهای جور واجور و مبتکرانه ممانعت به عمل می آورد.آن روز که در این مورد با یکی از بچه های کانو
ببخشيد شما؟
-
تاریخ: 1397/9/25 ساعت: 17:11
#ببخشید_ شما؟,نویسنده:سید حمید موسوی فرد کیفش رو باز می کنه و دس ظریفش رو فرو می بره تو دل کیف.اولین چیزی که بیرون میاره همون چیزی بود که خودش می خواست.آینه ظریف و کوچک رو،به صورتش نزدیک می کنه.دهن و لب
داستان کوتاه : آدمهاي مزدوج
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 16:01
#داستان_کوتاه#آدمهای_مزدوج_ببین پسر،من علاقه زیادی نسبت به تو پیدا کردم.پس تو هم باید همین علاقه رو به من داشته باشی.ضمنا یادت باشه که اون روز من بودم که تو رو از زیر دست اون احمق کله گنده"جیمی"خلاص کردم._اااااااره ییییییییادم هست._حالا به حرفام خوب گوش کن و با دقت به سوالام جواب بده،موقعی که با الن...
داستان کوتاه:زامبي ها
-
تاریخ: 1396/11/5 ساعت: 16:01
داستان کوتاه#زامبی_هانویسنده: سید حمید موسوی فرد وقتی داشتم باهاش رو در رو صحبت می کردم،بدون اینکه سرش رو بلند کنه،با تکان سر می گفت:" آره. درسته.آره.درسته."با کلافگی گفتم :" چی .چی درسته؟"گفت:"همون چیزایی که تو داری می گی."گفتم:"حالا نمی شه یه لحظه حواست به من باشه،اصلا می شه بگی اون تو داری دنبال ...
داستان کوتاه:ماجراهاي من و جسيکا
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 4:32
,#داستان_کوتاه#ماجراهای_من_و_جسیکااین قسمت:#بازارسیفحالا من و جسیکا وارد بازاری شلوغ و پر تردد شده بودیم.علاوه بر بوی نان برشته خوش پخت،خربزه تازه،آش و هریسه ،زرچوبه معطر و بوی زفر ماهی که توی سرتاسر بازار پیچیده بود.تحمل این همه گاری چوبی که گاه و بیگاه از قسمتی از بازار عبور می کردن حرصم رو بیشتر ...
داستان کوتاه:توله سگ
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 7:34
#داستان_کوتاه#توله_سگ _نفهمیدم از کجا پیداش شده بود.هی پارس می کرد.هو.هو.هو...دم نداشتم،اما مثل کنه چسبیده بود به دمم!فقد به این خاطر که دو سه مرتبه از رو دلسوزی جلو پوزه درازش غذا گذاشته بودم.از نون خشک که هیچ خوشش نمی اومد._شیفت شب بود که واسه آب خوردن از کانکس بیرون زدم.خاموش و بیصدا پشت سرم راه ...
داستان کوتاه20_20
-
تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 12:29
داستان کوتاه:20_20سید حمید موسوی فرد چشمام رو که باز می کنم.خودم رو تو یه آزمایشگاه می بینم.یکی دو بار پلک هم می زنم تا مطمئن بشم همه چی واقعیه.نگاش که به من می افته با لبخند می پرسه:«حالتون خوبه آقای آلفرد؟»سر جام می شینم و بعد از نگاه به اطراف می گم:«اگه بدونم کجام حالم بهتر می شه.»بدون اینکه دست
خودت را ورق بزن
-
تاریخ: 1396/4/2 ساعت: 12:17
گاهى خودت را ورق بزن،مثل یک کتاب!انتهای بعضی فکرهایت " نقطه" بگذار،که بدانی باید همانجا تمامشان کنی.بین بعضی حرفهایت "کاما" بگذارکه بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی .پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب"و آخر برخی عادت هایت نیز علامت "سوال" بگذار .تا فرصت ویرایش هست...خودت را هر چند شب یکبار ورق بز
در حال و هواي جواني
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 5:16
ادبیات چیست و اینها سرگرم چه هستند.جسدهای گندیده را از گور بیرون میکشند، رنگ و روغن میزنند و به تماشا میگذارند.این فضلای خودی و بیگانه با کثافتِ کارشان مردم را از ادبیات بیزار کردهاند.ادبیاتی که اینها به دیگران معرفی میکنندشرح کرامات باورنکردنی صوفیان و عارفان استو غزلهای ملالآور و خنک در و
شعر : چشم من
-
تاریخ: 1396/2/30 ساعت: 10:02
چشم من ، چشم تو را ديد ولي ديده نشدمن همانم که پسنديد و پسنديده نشدياد لبهاي تو افتادم و با خود گفتم :غنچهاي بود که گل کرد ولي چيده نشدمن نظربازم و کم معصيتي نيست وليچه بسا طعنه زدنهاي تو بخشيده نشداي که مهرت نرسيده ست به من ، باور
داستان کوتاه: جنگ خرمشهر
-
تاریخ: 1396/2/1 ساعت: 15:21
"داستان کوتاه"#جنگ_خرمشهرو شاهدا و مشهود...يه بيل دسش گرفته بود و خاک توگوني مي ريخت.وقتي مي گم:اين يه شوخيه.با اخم نگام مي کنه.بازم مي گم:اين يه شوخيه!_ چي شوخيه؟همين که ميگيد، جنگ شده.به طرف پنجره ها مي ره و شروع مي کنه به چسب کاري.يه دفه ميز مطالعه از جا کنده ميشه و مي خوره تو پيشونيم._ بايد جلوش
داستانهاي کوتاه با ژانر وحشت
-
تاریخ: 1395/11/23 ساعت: 0:23
اين ده داستانک _در ژانر وحشت _نخستين بار در سايت مجله ادبي نبشت منتشر شده اند و نامي از مترجم اين آثار ذکر نشده است . 1: صداي ممتد تلنگر روي شيشه مرا از خواب پراند. فكر كردم كسي با نوك انگشت به شيشه پنجره اتاقم ضربه مي زند. لحظاتي بعد باز صداي تلنگر آمد. از پنجره نبود. از درون آيينه گوشه ي...
فرصتي کوتاه ، براي زنده ماندن
-
تاریخ: 1395/11/23 ساعت: 0:23
وبلاگ ، ادبياتچي : خداحافظي خالق "صد سال تنهائي" گابريل گارسيا مارکز به سرطان لنفاوي مبتلاست و ميداند عمر زيادي برايش باقي نيست.بخوانيد چگونه در اين نامهي کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظي ميکند: اگر پروردگار لحظهاي از ياد ميبرد که من آدمکي مردني بيش نيستم ...
کوچه خاطرات ، بهرام شمس
-
تاریخ: 1395/11/23 ساعت: 0:23
کوچه خاطرات رفتم از کوچهء معشوقه گذشتم امشب بغض چند سالهء خويش را شکستم امشب دفتر خاطرها خورد ورق از پس هم با غم و حسرت و اشک چشم ببستم امشب ياد ايام گذشته نشست در سر من تا به آن حد که غريبانه نشستم امشب خنده ناز نگارم همه جا پيدا بود من از آن خاطرهء داغ گسستم امشب شد سراپا همه آتيش دل سوختهء من با ...
داستان کوتاه : حکم طلاق
-
تاریخ: 1395/11/23 ساعت: 0:23
"حکم طلاق"اثر : سيد حميد موسوي فرد"سکينه" خانم همسايه مون با شوهرش "کريم" چند روز پيش از ماه عسل برگشتن . به اين مناسبت هم مهماني مفصلي براه انداختن . با کلي غذاهاي چرب ،خوشمزه و رنگارنگ .هنوز چند ساعتي از رفتن پدر نگذشته بود که ...- در خانه باز مي شود و پدر سراسيمه مي پرد توي حياط و از اتاق خواب س...
داستان کوتاه: تک_ پاتک
-
تاریخ: 1395/11/23 ساعت: 0:23
داستان کوتاه " تک _ پاتک ...! "اثر : سيد حميد موسوي فرد_ حاج علي ايستاده بود و سعي داشت سبيل هاي نداشته اش را لاي دندانهايش بگيرد .بچه ها مطمئن بودند که نگراني اش بي مورد است .اما او هنوز با سبيل هايش ور مي رود .مي گفت : از بچگي عادتش بوده !!!ماها به همديگر خيره مي شويم و يکصدا مي گوييم ، جويدن سبيل...
سهراب سپهري،پنجره
-
تاریخ: 1395/8/17 ساعت: 23:06
من از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردمحرفي از جنس زمان نشنيدم !هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود .کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد .هيچکس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت .من به اندازه ي يک ابر دلم ميگيرد.....و شبي از شبهامردي از من پرسيدتا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟بايد امشب برومبايد ام...
قيصر امين پور،حتي اگر نباشي
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 9:41
حتي اگر نباشي :ميخواهمت چنانکه شب خسته خواب را ، ميجويمت چنانکه لب تشنه آب رامحو توأم چنانکه ستاره به چشم صبح ، يا شبنم سپيدهدمان آفتاب رابيتابم آنچنان که درختان براي باد ، يا کودکان خفته به گهواره تاب رابايستهاي چنانکه تپيدن براي دل ، يا آنچنان که بال پريدن عقاب راحتي اگر نباشي ، ميآفرينم...