داستان کوتاه : شاپرکها مي رقصند
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 9:41
" شاپرکها در برابر باد مي رقصند "نمي دانم چرا دست از بعضي کارهايي که ديگر برايم عادت شده بود بر نمي داشتم . اينکه در هرجا و مکان مطالب نوشتاري ام را از کيف يا جيب پيراهن بيرون آورده از کمترين فرصت براي خواندن استفاده مي کردم . مثل همين الان که بر روي سکوي سنگي کنار شط زير درختاني که سايه خود را هما...
گهواره ي کودکيم
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 9:41
فروخت گهواره ي کودکيم را آرامش گاه همه ي وجودم را تنها يادگار سادگي تنها سند دلدادگي فروخت گهواره ام را کنج خلوت آسمانيم را آنجا بود که دستانم مي رسيد به ماه به ستاره و هر چه دست نيافتني بود در دنيا از آنجا بارها رفته بودم به معراج تا آسمان هفتم همنشين بودم در آن با فرشتگان در آغوش مي کشيدم تمام محب...
داستان کوتاه ساربان
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 9:41
" ساربان "اي ساربان آهسته ران ، کارام جانم مي رود وان دل که با خود داشتم، با دل ستانم مي رود ......... - ابو ايمن اين شتر ديگر ناي حرکت ندارد . پس بهتر است خلاصش کنيد . - بچه ها را چه کنيم ، آنها که لحظه ايي طاقت دوري از اين جا را ندارند . ابو حسان را خبر کن تا به همراه بچه ها به آن وادي بروند تا دم...
روياي بي بهانه
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 9:41
رويا بر امواجِ آرامِ رود قايقي ميلغزيد آنجا که ابرهاي سپيد بر کوهسار نشستهاند روي قايق تو ديده بر هم نهاده بودي و در خواب پروانهاي روي شانهات نشسته بود و محوِ تو بود امّا پروانه پَر زد و رفت به سوي کوهستان و من هنوز در انديشهام که آيا او پروانه بود يا که روياي بيبهانهي تو که گريخت ... "مريم ...