حتي اگر نباشي

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
,#داستان_کوتاه#ماجراهای_من_و_جسیکااین قسمت:#بازارسیفحالا من و جسیکا وارد بازاری شلوغ و پر تردد شده بودیم.علاوه بر بوی نان برشته خوش پخت،خربزه تازه،آش و هریسه ،زرچوبه معطر و بوی زفر ماهی که توی سرتاسر بازار پیچیده بود.تحمل این همه گاری چوبی که گاه و بیگاه از قسمتی از بازار عبور می کردن حرصم رو بیشتر در می آورد.البته بیشتر بخاطر جسیکا بود تا خود من،به طوری که ناراحت و عصبی با گاری چی ها گلاویز می ش
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 28 شهريور 1396 ساعت: 4:32
#داستان_کوتاه#توله_سگ _نفهمیدم از کجا پیداش شده بود.هی پارس می کرد.هو.هو.هو...دم نداشتم،اما مثل کنه چسبیده بود به دمم!فقد به این خاطر که دو سه مرتبه از رو دلسوزی جلو پوزه درازش غذا گذاشته بودم.از نون خشک که هیچ خوشش نمی اومد._شیفت شب بود که واسه آب خوردن از کانکس بیرون زدم.خاموش و بیصدا پشت سرم راه افتاده بود و برای اینکه جلب توجه کنه،شروع می کنه به ورجه وورجه راه انداختن و بالا پائین پریدن.محلش که نمی زارم، یه هویی پوزه شو می ماله به پاچه شلوارم.شک ندارم عین نجاست ه!واسه نماز صبح اول وقت،دستم رو تو پوست گردو بند میاره._صدای موذن روح آشفته ام رو به راز و نیاز با خالق، محتاجتر می کنه._دور و برم
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 7:34
برچسب‌ها : داستان,کوتاهتوله,
داستان کوتاه:20_20سید حمید موسوی فرد چشمام رو که باز می کنم.خودم رو تو یه آزمایشگاه می بینم.یکی دو بار پلک هم می زنم تا مطمئن بشم همه چی واقعیه.نگاش که به من می افته با لبخند می پرسه:«حالتون خوبه آقای آلفرد؟»سر جام می شینم و بعد از نگاه به اطراف می گم:«اگه بدونم کجام حالم بهتر می شه.»بدون اینکه دست
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 12:29
برچسب‌ها :
گاهى خودت را ورق بزن،مثل یک کتاب!انتهای بعضی فکرهایت " نقطه" بگذار،که بدانی باید همانجا تمامشان کنی.بین بعضی حرفهایت "کاما" بگذارکه بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی .پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب"و آخر برخی عادت هایت نیز علامت "سوال" بگذار .تا فرصت ویرایش هست...خودت را هر چند شب یکبار ورق بز
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 2 تير 1396 ساعت: 12:17
برچسب‌ها :
ادبیات چیست و این‌ها سرگرم چه هستند.جسدهای گندیده را از گور بیرون می‌کشند، رنگ و روغن می‌زنند و به تماشا می‌گذارند.این فضلای خودی و بیگانه با کثافتِ کارشان مردم را از ادبیات بیزار کرده‌اند.ادبیاتی که این‌ها به دیگران معرفی می‌کنندشرح کرامات باورنکردنی صوفیان و عارفان استو غزل‌های ملال‌آور و خنک در و
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:16
برچسب‌ها :
چشم من ، چشم تو را ديد ولي ديده نشدمن همانم که پسنديد و پسنديده نشدياد لبهاي تو افتادم و با خود گفتم :غنچه‌اي بود که گل کرد ولي چيده نشدمن نظربازم و کم معصيتي نيست وليچه‌ بسا طعنه‌ زدنهاي تو بخشيده نشداي که مهرت نرسيده ست به من ، باور
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:02
برچسب‌ها :
"داستان کوتاه"#جنگ_خرمشهرو شاهدا و مشهود...يه بيل دسش گرفته بود و خاک توگوني مي ريخت.وقتي مي گم:اين يه شوخيه.با اخم نگام مي کنه.بازم مي گم:اين يه شوخيه!_ چي شوخيه؟همين که ميگيد، جنگ شده.به طرف پنجره ها مي ره و شروع مي کنه به چسب کاري.يه دفه ميز مطالعه از جا کنده ميشه و مي خوره تو پيشونيم._ بايد جلوش
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:21
برچسب‌ها :
‍ ‍ ‍اين ده  داستانک _در ژانر وحشت _نخستين بار در سايت مجله ادبي نبشت منتشر شده اند و  نامي از مترجم اين آثار ذکر نشده است .  1: صداي ممتد تلنگر روي شيشه مرا از خواب پراند. فكر كردم كسي با نوك انگشت به شيشه پنجره اتاقم ضربه مي­ زند. لحظاتي بعد باز صداي تلنگر آمد. از پنجره نبود. از درون آيينه گوشه­ ي اتاقم بود.  2: از آن سوي تاريك پنجره اتاق خواب من، صورتي با لبخندي مرموز به من نگاه مي­ كند. اتاق من در طبقه ي چهاردهم است.  3: عكسي از خودم در آيفونم مي ­بينم كه مرا در خوابي عميق نشان مي ­دهد. من سال ­هاست كه تنها زندگي مي­ كنم.  4: امشب شيفت نگهباني من است. روي يكي ازمانيتور ها ، كه به دوربين امنيتي زيرزمين متصل است، صورتي سفيد با موهايي دراز به من خيره شده است.  5: به دو مأمور اداره پست مي­ گويم مانكن ­ها را به پشت پسخانه ببرند. مانكن­ ها در پوشش نايلوني حباب­ دار بسته ­بندي شده ­اند. بچه كه بودم يكي از سرگرمي­ هاي من تركاندن آن حباب­ها بود. چندتايي را مي&s
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 23 بهمن 1395 ساعت: 0:23
برچسب‌ها :
وبلاگ ، ادبياتچي : خداحافظي خالق "صد سال تنهائي"                                  گابريل گارسيا مارکز به سرطان لنفاوي مبتلاست و مي‌داند عمر زيادي برايش باقي نيست.بخوانيد چگونه در اين نامه‌ي کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظي مي‌کند: اگر پروردگار لحظه‌اي از ياد مي‌برد که من آدمکي مردني بيش نيستم و فرصتي ولو کوتاه براي زنده ماندن به من مي‌داد از اين فرصت به بهترين وجه ممکن استفاده مي‌کردم. به احتمال زياد هر فکرم را به زبان نمي‌راندنم، اما يقيناً هرچه را مي‌گفتم فکر مي‌کردم. هر چيزي را نه به دليل قيمت که به دليل نمادي که بود بها مي‌دادم. کمتر مي‌خوابيدم و بيشتر رويا مي‌بافتم؛ زيرا در ازاي هر دقيقه که چشم مي‌بنديم، شصت ثانيه نور از دست مي‌دهيم. راه را از‌‌ همان جايي ادامه مي‌دادم که سايرين متوقف شده بودند و زماني از بستر بر مي‌خواستم که سايرين هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه ديگري به من مي‌بخشيد،
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : شنبه 23 بهمن 1395 ساعت: 0:23
برچسب‌ها :
کوچه خاطرات رفتم از کوچهء معشوقه گذشتم امشب بغض چند سالهء خويش را شکستم امشب دفتر خاطرها خورد ورق از پس هم با غم و حسرت و اشک چشم ببستم امشب ياد ايام گذشته نشست در سر من تا به آن حد که غريبانه نشستم امشب خنده ناز نگارم همه جا پيدا بود من از آن خاطرهء داغ گسستم امشب شد سراپا همه آتيش دل سوختهء من با هزار ناله از آن کوچه بجستم امشب سوي ميخانه کشيدم دل نالان غمين تا که ساقي بدهد بادهء مستم امشب حال بگو اي فلک احوال من اينگونه چرا به چه جرمي به اين حال من هستم امشب" بهرام شمس " 
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 23 بهمن 1395 ساعت: 0:23
برچسب‌ها :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد