رنک الکسا شما بروز شد : 0 حتي اگر نباشي

حتي اگر نباشي

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
چشم من ، چشم تو را ديد ولي ديده نشدمن همانم که پسنديد و پسنديده نشدياد لبهاي تو افتادم و با خود گفتم :غنچه‌اي بود که گل کرد ولي چيده نشدمن نظربازم و کم معصيتي نيست وليچه‌ بسا طعنه‌ زدنهاي تو بخشيده نشداي که مهرت نرسيده ست به من ، باور
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 30 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:02
برچسب‌ها :
"داستان کوتاه"#جنگ_خرمشهرو شاهدا و مشهود...يه بيل دسش گرفته بود و خاک توگوني مي ريخت.وقتي مي گم:اين يه شوخيه.با اخم نگام مي کنه.بازم مي گم:اين يه شوخيه!_ چي شوخيه؟همين که ميگيد، جنگ شده.به طرف پنجره ها مي ره و شروع مي کنه به چسب کاري.يه دفه ميز مطالعه از جا کنده ميشه و مي خوره تو پيشونيم._ بايد جلوش
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 1 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:21
برچسب‌ها :
‍ ‍ ‍اين ده  داستانک _در ژانر وحشت _نخستين بار در سايت مجله ادبي نبشت منتشر شده اند و  نامي از مترجم اين آثار ذکر نشده است .  1: صداي ممتد تلنگر روي شيشه مرا از خواب پراند. فكر كردم كسي با نوك انگشت به شيشه پنجره اتاقم ضربه مي­ زند. لحظاتي بعد باز صداي تلنگر آمد. از پنجره نبود. از درون آيينه گوشه­ ي اتاقم بود.  2: از آن سوي تاريك پنجره اتاق خواب من، صورتي با لبخندي مرموز به من نگاه مي­ كند. اتاق من در طبقه ي چهاردهم است.  3: عكسي از خودم در آيفونم مي ­بينم كه مرا در خوابي عميق نشان مي ­دهد. من سال ­هاست كه تنها زندگي مي­ كنم.  4: امشب شيفت نگهباني من است. روي يكي ازمانيتور ها ، كه به دوربين امنيتي زيرزمين متصل است، صورتي سفيد با موهايي دراز به من خيره شده است.  5: به دو مأمور اداره پست مي­ گويم مانكن ­ها را به پشت پسخانه ببرند. مانكن­ ها در پوشش نايلوني حباب­ دار بسته ­بندي شده ­اند. بچه كه بودم يكي از سرگرمي­ هاي من تركاندن آن حباب­ها بود. چندتايي را مي&s
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 23 بهمن 1395 ساعت: 0:23
برچسب‌ها :
وبلاگ ، ادبياتچي : خداحافظي خالق "صد سال تنهائي"                                  گابريل گارسيا مارکز به سرطان لنفاوي مبتلاست و مي‌داند عمر زيادي برايش باقي نيست.بخوانيد چگونه در اين نامه‌ي کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظي مي‌کند: اگر پروردگار لحظه‌اي از ياد مي‌برد که من آدمکي مردني بيش نيستم و فرصتي ولو کوتاه براي زنده ماندن به من مي‌داد از اين فرصت به بهترين وجه ممکن استفاده مي‌کردم. به احتمال زياد هر فکرم را به زبان نمي‌راندنم، اما يقيناً هرچه را مي‌گفتم فکر مي‌کردم. هر چيزي را نه به دليل قيمت که به دليل نمادي که بود بها مي‌دادم. کمتر مي‌خوابيدم و بيشتر رويا مي‌بافتم؛ زيرا در ازاي هر دقيقه که چشم مي‌بنديم، شصت ثانيه نور از دست مي‌دهيم. راه را از‌‌ همان جايي ادامه مي‌دادم که سايرين متوقف شده بودند و زماني از بستر بر مي‌خواستم که سايرين هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه ديگري به من مي‌بخشيد،
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 23 بهمن 1395 ساعت: 0:23
برچسب‌ها :
کوچه خاطرات رفتم از کوچهء معشوقه گذشتم امشب بغض چند سالهء خويش را شکستم امشب دفتر خاطرها خورد ورق از پس هم با غم و حسرت و اشک چشم ببستم امشب ياد ايام گذشته نشست در سر من تا به آن حد که غريبانه نشستم امشب خنده ناز نگارم همه جا پيدا بود من از آن خاطرهء داغ گسستم امشب شد سراپا همه آتيش دل سوختهء من با هزار ناله از آن کوچه بجستم امشب سوي ميخانه کشيدم دل نالان غمين تا که ساقي بدهد بادهء مستم امشب حال بگو اي فلک احوال من اينگونه چرا به چه جرمي به اين حال من هستم امشب" بهرام شمس " 
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 23 بهمن 1395 ساعت: 0:23
برچسب‌ها :
"حکم طلاق"اثر : سيد حميد موسوي فرد"سکينه" خانم همسايه مون با شوهرش "کريم" چند روز پيش  از ماه عسل برگشتن . به اين مناسبت هم مهماني مفصلي براه انداختن . با کلي غذاهاي چرب ،خوشمزه و رنگارنگ .هنوز چند ساعتي از رفتن پدر نگذشته بود که ...- در خانه باز مي شود و پدر سراسيمه مي پرد توي حياط و از اتاق خواب سر در مي آورد ._حليمه ، حليمه مادر که در آشپزخانه مشغول پياز خورد کردن بود ، و چشمهايش قرمز و پر اشک بودند . چاقو به دست  مثل اسپند روي آتش مي رود سراغش ._ يهو چت شد مرد قلبم وايساد ، تو که همين الان رفتي بيرون ، کي رسيدي برگردي ؟پدر وقتي چهره عصبي و چاقوي براق را در دست مادر مي بيند . قدمي به عقب بر مي دارد و مي گويد : شناسنامه يا کارت شناسايي ام رو بده ، زود باش .مادر چشم غره مي رود که : واسه چته ؟پدر نيم نگاهي به چاقوي در دست مادر مي کند و مي گويد: ببين حليمه اول صبحي گير نده . بده عجله دارم .  _ با خودت چي فک کردي مرد؟ لابد گفتي مي پيچونمش ، نمي فهمه .- بلانسبت ، گفتم که کاري پيش اومده ._آره جون عمه ت .ديروز سکينه همه چيو واسم تعريف کرد.- خوب مي گي چکار کنم ، به همسايه ام
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 23 بهمن 1395 ساعت: 0:23
برچسب‌ها :
داستان کوتاه " تک _ پاتک ...! "اثر : سيد حميد موسوي فرد_ حاج علي ايستاده بود و سعي داشت سبيل هاي نداشته اش را لاي دندانهايش بگيرد .بچه ها مطمئن بودند که نگراني اش بي مورد است .اما او هنوز با سبيل هايش ور مي رود .مي گفت : از بچگي عادتش بوده !!!ماها به همديگر خيره مي شويم و يکصدا مي گوييم ، جويدن سبيل از بچگي ؟حاجي هم بي خيال ساده انديشي هاي ما ، دوربين قناصه را زوم مي کند و در حالي که درجه هاي شماره گذاري شده را تنظيم مي کند ، مي گويد : حرص و جوش خوردن را مي گويم .عاقبت سر و کله پنج خودروي "ون" از دور پيدا مي شود که به سمت جاده ساحلي در حال حرکت بودند ._ حاج علي لبخندي مي زند و مي گويد : آن روز گرد و خاک غليظي از شلمچه به سمت راه آهن به پا خواسته بود . صداي زنجيرها ، شليک گلوله ، شعار و هوسه دشمن از همه جا شنيده مي شد . حالا ديگر دشمن نقشه هاي کاغذي را کنار گذاشته با اطلاعات آدمهاي خود فروش از تحرکات ، محل اسکان ، جاده ، و حتي تعداد نيروهاي روبرويش لحظه به لحظه آگاه مي شد . صداي خنده بچه ها بار ديگر بلند مي شود . حاج علي دستش را از گوشه سبيلها کنار مي کشد و مي گويد :"محسن" توانسته
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : شنبه 23 بهمن 1395 ساعت: 0:23
برچسب‌ها :
من از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردمحرفي از جنس زمان نشنيدم !هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود .کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد .هيچکس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت .من به اندازه ي يک ابر دلم ميگيرد.....و شبي از شبهامردي از من پرسيدتا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟بايد امشب برومبايد امشب چمداني راکه به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد بردارمو به سمتي برومکه درختان حماسي پيداسترو به ان وسعت بي واژه که همواره مرا مي خوانديک نفر باز صدا زد سهراب !کفش هايم کو ؟"سهراب سپهري"
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 23:06
مداد : متاسفم !پاك کن : چرا ؟ تو هيچ کار اشتباهي نکردي.مداد : متاسفم چون به خاطر من اذيت مي شوي هر وقت که من اشتباه مي کنم ، تو هميشه آماده اي آن را پاک کني.ولي وقتي اشتباهاتم را پاک مي کني بخشي از وجودت را از دست مي دهي و هر بار کوچک و کوچکتر مي شوي .پاك کن : اما براي من مهم نيست !من ساخته شده ام تاهر وقت تو اشتباه کردي به تو کمک کنم با اين که مي دانم روزي تمام خواهم شد و ديگري جاي من را خواهد گرفت .من رضايت دارم !پس لطفا ناراحتي را کنار بگذار.گفتگو بين مداد و پاك کن برايم الهام بخش بود.والدين ، همچو پاك کن و فرزندان مانند مداد هستند.آنها هميشه درکنار فرزندان هست
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 23:06
سيدحميدموسوي فردداستان کوتاه ..."ليوان"- صدايي از پشت سرم گفت : شکست ؟گفتم : آره گفت : آقا سيد ، غم به دلت راه نده همين فردا يه دونه خوشگل واست ميارم ، يه دسته دار ماماني .-------؛--------؛-------؛-------- دقيقا يادم نيست چن ساله بودم . چشم و گوشم باز بود .مادر خدابيامرزم دستم رو گرفته بود و کشون کشون تو راهرو بيمارستان دنبال خودش مي کشيد . از همون بچگي از بوي ضد عفوني و خون بدم مي اومد . دکتر و پرستارها رو که مي ديدم حالم به هم مي خورد .بدنم يخ مي کرد. لباس سفيد منو ياد فيلم شهر مرده ها مي انداخت . مرده هايي که با کفن سفيد از دل خاک بيرون مي اومدن .- بابام منو بلند کرده بود و م
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 23:05
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد