داستان کوتاه:زامبي ها

تعرفه تبلیغات در سایت

داستان کوتاه
#زامبی_ها
نویسنده: سید حمید موسوی فرد

وقتی داشتم باهاش رو در رو صحبت می کردم،بدون اینکه سرش رو بلند کنه،با تکان سر می گفت:
" آره. درسته.آره.درسته."
با کلافگی گفتم :
" چی .چی درسته؟"
گفت:
"همون چیزایی که تو داری می گی."
گفتم:
"حالا نمی شه یه لحظه حواست به من باشه،اصلا می شه بگی اون تو داری دنبال چی می گردی؟"
انگار رگهای گردنش گرفته باشه،برای یک لحظه سرش رو بلند می کنه و به راست و چپ می چرخونه.بعد با هیجان می گه:
"برای اجیر کردن،آدرس یه شکارچی رو تو اینترنت سرچ می کنم."
هنوز حرفش تموم نشده بود که مثل فنر از جا می پره و با فریاد می گه:
" أه - اینترنتم هم تموم شد."
با گوشی همراهم یه بسته،اینترنت مجانی براش میگیرم و می گم:
"حالا چیکارش داری؟"
برای سومین بار رمز بسته رو وارد می کنه.کلمه تایید که ظاهر می شه با تعجب می گه:
"یعنی تو خبر نداری؟"
گفتم:
" از چی؟"
گفت :
" تازگیا موجودات و حیوانات عجیب و غریبی تو منطقه ظاهر شدن،وحشی و خون آشام!"
بعد برای یک لحظه غافلگیرم می کنه و حالت زامبی ها رو به خودش می گیره و همینطور آرام آرام نزدیکم می شه و با یک هجوم به طرف زیر چانه ام یورش می بره.
تیزی دندوناشو که بی صدا داشتن وارد پوست گردنم می شدند رو همراه با دردی خفیف احساس می کردم،اما هنوز شوکه نشده بودم،بر عکس می خندیدم و ازش خواهش می کردم دست از این بازیهای غیر واقعی برداره.

وقتی بالاخره کوتاه اومد و دوباره روی صندلی روبروی کامپیوتر نشست،در حالی که جای دندوناشو روی گردنم لمس می کردم با هیجانی ناشی از نگرانی گفتم :
"کجا. اینجا،تو خرمشهر؟"
دستی از بالا به پایین صورتش می کشه و می گه:
"یعنی تو خرمشهر رو قبول نداری؟خرمشهر.سوم خرداد.منطقه آزاد.گمرک.اروند.کارون.راه آهن.پل گونی؟"
با حالت جدی گفتم:
"معلومه که قبولش دارم،اما این حرفها چه ربطی به#خرمشهر داره؟"
گفت:
"می دونستی،الان هفت هشت ماهه که شهر بدون شهردار اداره می شه وکسی نیست تا جمع آوری ضایعات و آشغالهای سطح شهر و محله ها رو مدیریت وسازماندهی کنه.عاقبت پخش شدن و عدم رعایت بهداشت،سبب تجمع این موجودات و حیوانات عجیب و غریب و تشکیل یک زنجیره غذایی شده."
گفتم :
" تا وقتیکه نون بعضیا مثل سمبوسه تو روغن داغه ،چرا نشه؟
مطمئن باش که آب از آب هم تکون نمی خوره.بالاخره اونا هم متوجه این موضوع شدن که نه آبی هست و نه بخاری!"

_ وقتی مهناز چشمش به من افتاد با کف دست کوبید رو گونه هاش و با جیغ خفیفی گفت:
"خدای من آلفرد، کی اینجوری گازت گرفته؟"
و با عجله روسری ش رو از دور گردن باز می کنه،تا رگه های خون سرازیر شده از گردنم رو پاک و تمیزکنه.

_ از روی تخت که بلند شدم با هیجان سکرآوری برابر با مرگ،گفتم :
"چی،وووااااکسن هااااری؟"
آقای دکتر می شه خواهش کنم که شوخی رو بزارید برای بعد..."
پایان...
#سید_حمید_موسوی_فرد
#خرمشهر_ایران
12/آذر/1396
03/دسامبر/2017

داستان کوتاه :زامبی ها


نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 16:01

فهرست وبلاگ