داستان کوتاه ساربان

ساخت وبلاگ

" ساربان "


اي ساربان آهسته ران ، کارام جانم مي رود
وان دل که با خود داشتم، با دل ستانم مي رود
.........
- ابو ايمن اين شتر ديگر ناي حرکت ندارد .
پس بهتر است خلاصش کنيد .
- بچه ها را چه کنيم ، آنها که لحظه ايي طاقت دوري از اين جا را ندارند .
ابو حسان را خبر کن تا به همراه بچه ها به آن وادي بروند تا دمي تفريح کنند .
* ابو ايمن ، اسحاق . مي بينم کلافه شده ايد ، مشکلي پيش آمده ؟ ... خوب پس مشکل شما بچه ها هستند .
مطمئن باشيد که به اين آسانيها نمي توانيد چيزي را از چشمان تيز بين بچه هاي باديه دور نگه داريد .
- نگراني ما از اين است که بچه هاي رسول الله دل نازکند ، طاقت خون ديدن ندارند .
........
- اسحاق مي بيني چه خنده دار است .
ساعاتي پيش گردن شتري را مي زني و خونش را بر زمين مي ريزي و الان دستهايت تا آرنج آغشته به خون شتري رو به زايمان !
من بروم خبر مسرت بخش مولود جديد را به بچه ها برسانم ، خوشحال خواهند شد .
_ با فرياد و نعره هايي که اين "ديلاق" راه انداخته .
حتما تا الان خبرش به گوش بچه ها رسيده .
آنجا را نگاه کن .
شتابان به اين سو روانه شده اند .
* ديلاق ( شتر تازه متولد شده )
نويسنده:#سيد_حميد_موسوي_فرد
#ايران_خرمشهر
12/مهر/95
03/October/2016


داستان کوتاه : ساربان


 

...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 9:41

close
تبلیغات در اینترنت